تبليغاتX
او در بين ما است

تا دلت چرکین است پدر غمگین است

روی چمن ها دراز کشیده بود و کتابی را جلوی صورتش گرفته بود و به آن خیره شده بود صحافی کلمات هشت کتاب سهراب سپهری روی جلد زرشکی کتاب خود نمایی می کرد برای مدتی خیره ماند سپس چشمانش را بست و صفحه ای از کتاب را باز کرد .
قسمتی از شعر را بلند خواند:
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد
در فکر فرو رفت با اینکه به سهراب و شعرهایش علاقه داشت ولی با خود گفت سهراب چرا این شعر را سروده است...
مهربانی...
ایمان...
چه رویای زیبایی داشت سهراب!!!!
کدام مهربانی؟؟؟؟!!!
کدام ایمان؟؟؟؟؟!!!

اگر مهربان بودیم که مهربان ترین پدر را فراموش نمی کردیم
وقتی به ایمان فکر کرد بلند خندید شاید می توانست منکر عدم مهربانی شود ولی ایمان... 
 هرگز نمی توانست ضعف ایمان را انکار کند...
خنده اش به خود و مردم بود...
به خودی که آنقدر پست شده بود که هر روز بدون توجه به چشمان پدر هر کاری که نفسش می خواست انجام می داد...
او می دانست پدر می بیند ولی خود را به نفهمی زده بود...
و مردمی غفلت زده که هر صبح و شام شاید یک بار هم یک سلام خشک و خالی به پدر نمی دادند...
آری شعر سهراب زیبا است ولی فقط رویای زیبایی است
شاید اگر این گونه می سرود به واقعیت نزدیک تر بود
زندگی خالی نیست :
خواب و غفلت هست
سیب کرمو هست 
ضعف ایمان هست
آری
تا دلت چرکین است پدر غمگین است 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 18:6  توسط علی  | 

چه کسی راست گفت؟


فصل نامه ی ندای اسلام(وابسته به حوزه ی علمیه ی زاهدان) شماره 5، بهار 1380، صفحه 33:

از دیدگاه اهل سنت انبیاء بعد از خود برای خویشاوندان و بازماندگان خود مال دنیوی به ارث نمی گذارند و اموالشان در راه اسلام و منافع امت وقف می شود.
در ادامه ی نشریه به نقل از عایشه آمده است:

 حضرت ابوبکر صدیق فرمود:از رسول خدا صلی الله علیه[وآله] شنیدم که فرمود:
از ما انبیاء کسی ارث نمی برد، آن چه بعد از خود می گذاریم، صدقه است.

***
سوره ی نمل آیه 16:
وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُد
سلیمان از داوود ارث برد


سوره ی مریم آیه6:
یَرِثُنی‏ وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا
[زکریا:خداوندا فرزندی به من عطا کن]که از من و آل یعقوب ارث بَرد.
***
چه کسی راست گفت؟
قرآن یا حضرت ابوبکر صدیق!!
صدیق یعنی کسی که خیلی راست می گوید.

منبع:سایت فطرت

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 17:7  توسط علی  | 

پشیمانی چه سود؟

در شب سه شنبه ۲۲ جمادی الثانی در سال 13(هجری)  عبدالله بن عثمان  معروف به ابو بکر بن ابی قحافه در سن 67 سالگی ، از این جهان به سوی سزای اعمالش رخت بر بست .(1)
به قولی مرگ ابو بکر در 27 جمادی الثانی بو ده است(2).
او مدت دو سال و سه ماه و بیست و دو روز غاصب خلافت بود، و اولین کسی بود که بعد از شهادت پیامبر  (صلی الله علیه و آله وسلم ) به انتخاب اعضای سقیفه بنی ساعده خلیفه شد.انتخاب ابو بکر به گونه ای بی حساب بود که عمر با آنکه خود گرداننده برنامه سقیفه بود می گوید :
(( بیعت با ابوبکر امری بدون تدبیر و مشورت و دقت بود ، مثل زمان جاهلیت ، که خداوند مسلمانان را از شر آن محفوظ داشت. هر کس چنین کاری را تکرار کند او را بکشید))(3) .

اهل سنت در علت مرگ او نوشته اند : ابوبکر در روز دوشنبه 7 جمادی الآخر غسل کرده بود، و آن روز هوا سرد بود . به این دلیل سرما خورد و تب کرد ، و 15 روز این تب ادامه داشت، و به نماز نمی رفت، تا در شب سه شنبه 22 جمادی الآخر بعد از آنکه خلافت را به عمر وا گذار کرد ، مرد(4).
قبل از وفات عثمان را برای نوشتن وصیت نامه ای در باره خلافت طلب کرد که امر خلافت بعد از ابوبکر با عمر بن خطاب باشد. او کلمه ای گفت و بیهوش شد، و بقیه را عثمان از پیش خود نوشت که امر خلافت با عمر است. ابو بکر به هوش آمد و عثمان را دعا کرد که آنچه او می خواسته نوشته است(5).

باید پرسید : چرا هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم ) در روزهای آخر عمر کاغذ و قلم خواست تا وصی بعد از خود را به امر خداوند معین کند نسبت هذیان به آن مقام معظم دادند؟
ابوبکر هنگام مرگ کلماتی گفت . از جمله اینکه
:(( کاش تفتیش خانه فاطمه  و علی (علیهما السلام ) نمی کردم )) (6).
همان تفتیشی که شهادت پاره تن پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم ) را به همراه داشت.

 
(1). تتمه المنتهی : ص 10 . تاریخ الخلفاء : ص 81 . فیض العلام : ص279. بحار الانوار : ج29 ص 521.
(2). مسمار الشیعه : ص 32. العدد القویه : ص 343. مصباح کفعمی : ج2 ص598 . مصباح المتهجد: ص 732. بحارالانوار : ج95 ص 200 .
(3). الغدیر:ج5 ص370. صحیح بخاری: باب رجم الحبلی: ح 6681. مسند احمد: حدیث393. سیره ابن هشام: ج4 ص 308.
(4). تاریخ الخلفاء : ص81 . بحارالانوار: ج29 ص 521.
(5). شرح ابن ابی الحدید: ج1 ص 165.
(6). مروج الذهب : ج2 ص 308. تتمه المنتهی: ص 10 . الامامه و السیاسه : ج1 ص18. سبعه من السلف: ص 77. تاریخ طبری: ج4 ص 52. میزان الاعتدال : ج2 ص 215 .}(*)
*: تقویم شیعه – عبدالحسین نیشابوری ص 143و144

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 11:53  توسط علی  | 

شکایت


کیسه های وسایل سالگرد پدر را روی زین گذاشت تا موتور را روشن کند، امّا ضربه های ناگهانی به صورت و شکم،او را نقش بر زمین کرد.بی اختیار رد اشک بر گونه اش جاری و با خون قاطی شد.طولی نکشید تا مردم به کمکش آمدند.وسایل پراکنده روی زمین را برایش جمع کردند.از کوچه ای که مردم باز کرده بودند چشمش به تابلو پارک فدک افتاد.بی اختیار ذهنش به کوچه های تنگ مدینه پر کشید.یک لحظه درد خودش را فراموش کرد و غصّه بزرگتری روی دلش سنگینی کرد.امّا جای شکرش باقی بود که او می توانست از دزدی موتور شکایت کرده و قدری آرامش پیدا کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 20:44  توسط علی  | 

حکایت شکایت

• خدایا برای حلّ مشکلم به کدام راه متوسل شوم؟
• به محکمه مراجعه کنم ؟
• به کسی وکالت بدهم تا حق از دست رفته ام را به من بازگرداند؟
• خودم دست به کار شوم؟
• فعلاً صبر کنم تا خودش مجبور شود ...
• خدایا راه دیگری هم مانده که من به آن فکر نکرده باشم؟
این‌ها همه اندیشه‌های جوان هاشمی کوفه‌نشین است. او یقین دارد که سارق ششصد دینارش، برادر بزرگتر خود اوست؛ اما شکایت از برادر یعنی آب دهان را رو به بالا افکندن! مجازات برادر یعنی گوشت از پهلوی خود بریدن! پس چه باید کرد؟
ناگهان به فکر فرو می‌رود: "خوب است بروم سامرا و حکایت حال را با امام خود در میان بگذارم. او جانشین پیغمبر ماست. دانش او کهکشان‌ها را هم زیر پا می‌گذارد!"
با همین تصمیم راه کوفه تا سامرا را طی می‌کند.
" سامرا امّا شهری است نظامی، پر از سرباز! و امام هم در محاصره‌ی نظامیان! با این اوضاع و احوال چگونه به امام راه پیدا کنم؟ درنگ هم جایز نیست، کسی که مرا تا اینجا دلالت کرده از این به بعد هم رهایم نمی‌کند. توکلت علی الله"
جوان هاشمی کسی را می‌یابد که او را به دم در خانه‌ی امام حسن عسکری علیه السلام برساند؛ اما نه الآن؛ بلکه فردا نزدیکی‌های ظهر!
جوان شب را در سامرا می‌گذراند. صبح زود برمی‌خیزد و با خود می‌گوید:"تا ظهر خیلی مانده! خوب است در شهر گشتی بزنم و ببینم چه خبر است!"
همین طور که قدم‌زنان مسیری را طی می‌کند، متوجه می‌شود دم در خانه‌ای جمعیتی جمع شده و همه منتظرند!
- این خانه خانه‌ی کیست؟ مردم اینجا چه می‌کنند؟
- معلوم می‌شود در این شهر غریبی که اسباس ترکی را نمی‌شناسی! او از ریش‌سفیدهای سامراست که حکومت او را برای رسیدگی به شکایات مردم نصب کرده است! مردم هم طبیعتاً برای تظلّم و دادخواهی نزد او جمع شده اند.
"خوب است من هم همین جا بمانم تا شاید شکایتم را بشنود و راهی برای حل آن بیابد!" جوان این کلمات را با خود گفت و همان‌جا مثل بقیه توی صف انتظار ایستاد.
خودش هم نمی‌دانست چرا تصمیمش را عوض کرد و امام را رها کرد و ماند... در همین افکار بود که صدای خادم خانه به گوش مردم رسید: "لحظاتی درنگ کنید! وقت استراحت آقای من اسباس فرا رسیده است! او باید همین الآن با دوستانش تخته نرد بازی کند و بعد شما را بپذیرد!"
چیزی نمانده که جوان از تعجب شاخ در بیاورد! اما هیچ نشانی از حیرت در چهره‌ی مردم نمی‌بیند! او مات و مبهوت، غرق افکار خود مانده و شاهد آن همه تناقض!!
در این هنگام متوجه می‌شود کسی از کنار او رد شد و او را به اسم صدا زد!
"خدایا او چه کسی می‌تواند باشد؟ کیست که مرا در این شهر غریب بشناسد؟ " پاهایش سست می‌شود و آرام آرام به دنبال صاحب سخن راه می‌افتد.
مرد سرعتش را کم می‌کند تا جوان به او برسد. اولین سؤال این است: تو کیستی که مرا به نام می‌شناسی؟ و مرد بی‌درنگ جوان را از تحیّر در می‌آورد: من فرستاده‌ی امام حسن عسکری هستم! مولایم منتظر توست!
جوان با شنیدن این سخن یکّه می‌خورد! یادش می‌آید که اصلاًً برای همین این همه راه آمده است! پس چرا در خانه‌ی دیگری ایستاده بود؟
- پس چرا ایستاده ای جوان؟ مگر نمی‌خواهی مولایم را ببینی؟
مرد این را گفت و بدون آن که منتظر بماند راه افتاد. لحظاتی بعد، جوان همراه او بود و با سرعتی بیش از قبل کوچه‌های سامرا را همراه با خادم امامش طی می‌کرد تا سرانجام به دم خانه رسید و با اجازه‌ای که از قبل برای ورود داشت، داخل خانه شد.
امام علیه السلام همچون همیشه لبخند بر لب از جوان پرسید: "چطور شد که دیشب از ما حاجتی داشتی اما صبحگاهان به سراغ دیگران رفتی؟"
عرقی که بر پیشانی جوان نشسته بود سرازیر شد و تمام صورتش را فرا گرفت! چه باید می‌گفت؟ امام درست فرموده بود! خودش هم نمی‌دانست چرا از یاد امام غافل شد؟ حالا با چه رویی حاجتش را بگوید؟
امام اما خزانه‌ی هر چه دانش است نزد اوست! خبر دادن از غیب، برای او مثل آب خوردن است! با این همه، او معدن رحمت هم هست؛ کوه دانش و گذشت، شرمساری و حیرت جوان کوفی را با این جملات درهم کوبید:
"برخیز و به شهر خود برو! برادرت آنچه برده بود برایت پس آورده! او واقعاً نادم و پشیمان شده است! در این باره شک مکن. به شهر که رسیدی مهربان باش و با او مدارا کن. اگر خواستی بخشی از اموالت را به او ببخش و اگر انفاق نکردی، او را به سراغ ما بفرست تا کمکش کنیم."
آرامشی عجیب سرتاسر وجود جوان را فرا گرفت. خوشحال از این که امام بدون هیچ دردسری مشکل او را حل کرد. برخاست و یک‌سره خود را به کوفه رساند. وقتی به خانه رسید آنچه امام خبر داده بود با چشم خود می‌دید...

بعد از حکایت:
حکایت شکایت را که رضا شیرازی(در شهر بی حصار) نقل کرده و در بحار(الانوار50: 247) به نقل از کمال الدین شیخ صدوق آمده‌است، خواندیم.
اینک ما و شکایت‌هایمان! کیست که بی شکایت باشد؟! کیست که مشکل نداشته باشد؟ و کداممان یک بار به جای این در و آن در زدن، به‌جدّ از سویدای باطن به فرزند همین امام مراجعه کرده و او را خالصانه فراخوانده‌ایم و شکایتمان به حضرتش برده‌ایم؟ مگر نه آن‌چه برای ما دشوار و نشدنی است برای او سهل است و ممکن؟! مگر نه او ملجأ الاهی است برای درماندگان و واماندگان؟!
پس چرا رهایش کرده‌ایم؟ چرا سراغش نمی‌رویم؟ چرا جاده‌ی دل را به سویش صاف نمی‌کنیم؟ چرا دل به او نمی‌دهیم؟ چرا راهمان را به سوی او ...؟
به امید روزی که چنین شویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/01ساعت 17:54  توسط علی  | 

رفتار وهابیون پس از مرگ بنیانگذار وهابیت


بلاگر ناظر 110 در وبلاگ خود مینویسد :  دیر زمانی است که گرایش انحرافی وهابیت، شیعیان را به دلایل مختلف مورد تاخت و تاز قرار می دهد و حتی اسلام آنان را به رسمیت نمی شناسند. این فرقه که نضج خود را ابتدا وامدار نظرات “ابن تیمیه” است، با آرای محمد بن عبدالوهاب رشد یافت و پس از آن با دردست گرفتن حکومت در منطقه حجاز موجودیت خود را اعلام کرد. هرچند درصدد بیان تاریخ پیدایش این فرقه نیستم، اما لازم بود نیم نگاهی به تاریخ آنان بیاندازیم تا به روشنی هویدا گردد که تا قرن ها پس از ارتحال خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله و سلم از این گروه و عقاید انحرافی آن خبری نبوده است.


داستانی که قصد دارم برای شما بیان کنم، مربوط به زمانی است که “ابن تیمیه” به عنوان بنیانگذار فکری این فرقه دنیا را بدرود گفت. کاری که پیروان وی پس از درگذشت وی انجام دادند شایسته تامل است و سوال مهمی در برابر مدافعین امروز وهابیت قرار می دهد.


هنگامی که ابن تیمیه از دنیا رفت، تشییع با شکوهی داشت، به گونه ای که راه برای حرکت جنازه تنگ شده بود و مردم از هر جا آمده بودند و بسیار شلوغ بود. مردم برای تبرک دستمال ها و عمامه هایشان را برروی نعش ابن تیمیه انداختند و به دلیل ازدحام جمعیت و علاقه مردم به وی تابوت او شکست و مردم برای تبرک آب باقی مانده از غسل اش را نوشیدند و بقیه سدری را که مربوط به غسل وی بود، میان خود تقسیم کردند. زنان بسیار در تشییع وی حاضر شده بودند. روزهای زیادی مردم نزد قبر وی رفت و آمد می کردند و شب را کنار قبر وی به صبح می رساندند (1)!!


اینجاست که باید کسانی که امروز از وهابیت هواداری می کنند، رفتار اقران دیروز خود را توضیح دهند. اگر شیعیان به خاطر احترام به بزرگان مذهب و فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که از دنیا رفته اند، سزاوار لقب مشرک هستند، چه تفاوتی وجود دارد، به سادگی اقرار کنید که تشییع کنندگان ابن تیمیه نیز به دلیل تبرک جستن به جنازه و آب غسل وی مشرک اند. چگونه است که شیعیان با رفت و آمد و زیارت قبور امامان خود علیهم السلام، کاری ناشایست انجام داده اند، ولی نوشیدن آب غسل ابن تیمیه و رفتن کنار قبر وی عین توحید است؟! چگونه  است که اولین حلقه از تربیت شدگان ابن تیمیه ملتزم به نظرات و تعالیم وی نبودند، اما شما پا را از آنان فراتر نهاده هر کس را که خلاف گفته ابن تیمیه عمل کند، مشرک می نامید؟


آیا گمان نمی کنید که اگر شیعه به خاطر این اعمال مشرک باشد، تمام تشییع کنندگان و زیارت کنندگان ابن تیمیه نیز همین وصف را خواهند داشت؟ آیا حاضر به اندیشیدن هستید یا بر قلوب تان قفل نهاده شده است؟

 

................................

1- البدایة و النهایة ( معروف به تاریخ ابن کثیر )، جلد 14، صفحه 156، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان

 

حیدر حسینی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 16:1  توسط علی  | 

بودن یا نبودن ، مسئله این است(2)


 

این مجموعه، امکان یا عدم امکان برخی گزاره ها را بررسی میکند.


 

 


مساله خالقیت (مطلب قبل) را که خواندی؟اگر نخواندی خداوکیلی اول آن را بخوان ، بعد این مطلب را بخوان 

آیا قدرت مریض شفا دادن را هم خدا به کسی داده است یا نه؟
بازهم قرآن عزیز، بازهم سوره شریفه آل عمران و باز همان آیه49


وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فی‏ بُیُوتِکُمْ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنین
و من (عیسی فرزند مریم)کور مادرزار را بهبود دهم و همچنین مبتلای به پیسی را ، و مردگان را زنده کنم به اذن خدا و آگاهی دهم شما را از آنچه میخورید و آنچه در خانه های خود نگاه میدارید.همانا در آن نشانه ای است اگر مومن هستید.


ببخشید!قرار بود فقط ماجرای شفا دادن را بررسی کنیم که کار به زنده کردن مردگان هم رسید.
کوتاه اینکه:خداوند این صفات را(شفا دادن ، زنده کردن ، خبر از غیب دادن ) به هر کسی که بخواهد میدهد.حتی اگر ما خوشمان نیاید.


راستی اگر میخواهی خود را از فیض امام رضا علیه السلام محروم کنی ، به ما ربطی ندارد. اما قسم به هرکه دوستش داری ، اگر از مسلمانی شنیدی که امام رضا علیه السلام مریضی را شفا داده ، به شرک محکومش نکن، که خطای بزرگی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 21:14  توسط علی  | 

بودن یا نبودن ، مسئله این است(1)


این مجموعه، امکان یا عدم امکان برخی گزاره ها را بررسی میکند.

 


خداوند خالق مطلق است.بعید باشد کسی با این جمله مشکل داشته باشد.
صفت خالقیت خداوند استقلالی است نه موهبتی ، یعنی اینکه کسی این صفت را به او موهبت نکرده است که او خود قادر متعال است.بازهم فکر نمیکنم کسی با ما مشکلی داشته باشد.
حالا یک سوال : آیا خداوند این صفت خالقیت را به کسی عطا کند میکند یا نه؟
آیا اگر بگوئیم خداوند میتواند به کسی این قدرت را موهبت کند ، ما مشرک شده ایم و مستحق انفجار تروریستی هستیم؟
این آیه از قرآن را بخوانید:

أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللَّهِ(آل عمران 49)
همانا من(عیسی بن مریم) برای شما خلق میکنم از گل همانند پیکر پرنده و در آن میدمم ، پس به اذن خداوند پرنده میشود.


کوتاه آنکه صفت خالقیت ، به موهبت پروردگار به عیسا ی نبی (علی نبینا و آله و علیه السلام) عطا شد.سوره مائده آیه 110 هم این موضوع را بررسی کرده است.

منبع :فطرت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 11:16  توسط علی  | 


 

پرده اول:
پدرم را خیلی دوست داشتم ، وقتی مرد چند سال طول کشید تا فقدانش از خاطرم رفت.....
پرده دوم:
پدرم را خیلی دوست داشتم ، او هم مرا خیلی دوست داشت ، عده ای پدرم را کشتند ،
شاید بیش از ده سال طول کشید تا این مصیبت از یادم رفت ....
پرده سوم:
پدربزرگ مهربانی داشتم ، هم او مرا خیلی دوست داشت هم من او را ، مردم محله هم علاقه شدیدی به او داشتند. کودک بودم که با خانواده ها و چندتا از عموهایمان در راه سفر، به راه زنانی برخورد کردند ، راه زنان بعد از سرقت اموالشان، به طرز فجیعی آنها را کشتند.
این موضوع بعد از 50 سال هنوز در خانواده ما از یاد ها نرفته است. ما هرسال مراسم میگیریم و ماجرا را یاد آوری میکنیم.
........
........
پرده آخر:
سرور بزرگی داشتیم ، او ما را بسیار دوست داشت و ما، هنوز او را دوست داریم.شاه راه ارتباطی میان ما و او محبت شدید است ، که این شدت محبت بیشتر از سمت او به سمت ماست....
راه زنان، راه او را بستند و چند روزی در هوای داغ و سوزان تشنه نگاهشان داشتند.بعد از چند روز به فجیع ترین شکل او و مردان همراهش را کشتند.زنان و دختران آنها را به اسارت بردند و ....
15 قرن از این ماجرا میگذرد ، اما فراموشی آن برایمان غیر ممکن است....
راستی نام آن سرور حسین بن علی(علیهما السلام) است

منبع:فطرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 11:20  توسط علی  | 

از این جور حرف ها(1)


توحیدنامه یک وهابی نازنازی
اگر رفتی نانوایی و گفتی آقای نانوای زحمت کش یک نان به من بده ، تو مشرک شدی چراکه از غیر خدا طلب کردی. (علامت تعجب)
اگر نوشته دوستت را دیدی و به او گفتی ، عجب متن قشنگی نوشتی تو مشرک شدی ، چراکه باید بگویی عجب متنی خدا نوشته است.(مجدداً علامت تعجب)
.....................................
حرفهایی که آن نازنازی را دل افسرده میکند:


آیا خداوند به کسی اجازه فاعلیت نداده است؟
آیا خداوند فعل را مخصوص خودش قرار داده؟
..................................................................
آیا خداوند به من و تو قدرت نداده است تا یک شی ء را از زمین بلند کنیم؟
آیا خداوند به من و تو قدرت نداده است تا مسیر حرکت یک مورچه را تغییر دهیم؟
..............................................................
آیا خداوند نمیتواند قدرتی بیشتر از من و تو به کسی عطا کند؟
آیا خداوند نمیتواند علمی بیشتر از من و تو به کسی بدهد؟
آیا خداوند برای اینکه توان شفا دادن بیمار را به امام رضا علیه السلام بدهد باید از من و تو اجازه بگیرد؟

منبع:سایت فطرت

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 12:50  توسط علی  |