تا دلت چرکین است پدر غمگین است
روی چمن ها دراز کشیده بود و کتابی را جلوی صورتش گرفته بود و به آن خیره شده بود صحافی کلمات هشت کتاب سهراب سپهری روی جلد زرشکی کتاب خود نمایی می کرد برای مدتی خیره ماند سپس چشمانش را بست و صفحه ای از کتاب را باز کرد .
قسمتی از شعر را بلند خواند:
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد
در فکر فرو رفت با اینکه به سهراب و شعرهایش علاقه داشت ولی با خود گفت سهراب چرا این شعر را سروده است...
مهربانی...
ایمان...
چه رویای زیبایی داشت سهراب!!!!
کدام مهربانی؟؟؟؟!!!
کدام ایمان؟؟؟؟؟!!!
اگر مهربان بودیم که مهربان ترین پدر را فراموش نمی کردیم
وقتی به ایمان فکر کرد بلند خندید شاید می توانست منکر عدم مهربانی شود ولی ایمان...
هرگز نمی توانست ضعف ایمان را انکار کند...
خنده اش به خود و مردم بود...
به خودی که آنقدر پست شده بود که هر روز بدون توجه به چشمان پدر هر کاری که نفسش می خواست انجام می داد...
او می دانست پدر می بیند ولی خود را به نفهمی زده بود...
و مردمی غفلت زده که هر صبح و شام شاید یک بار هم یک سلام خشک و خالی به پدر نمی دادند...
آری شعر سهراب زیبا است ولی فقط رویای زیبایی است
شاید اگر این گونه می سرود به واقعیت نزدیک تر بود
زندگی خالی نیست :
خواب و غفلت هست
سیب کرمو هست
ضعف ایمان هست
آری
تا دلت چرکین است پدر غمگین است